خوش آمدى بابا!
خوش آمدى بابا! امشب به اين خانه ويرانه را كردى چون بزمِ شاهانه!
رقيّه شد بيدار از خوابِ خوش يكبار با گريه و زارى سيلِ سرشكِ او بر دامنش جارى مانند دُردانه
بابا به قربانت! دستم به دامانت! ديگر مرو بابا! تا در سفر رفتى كاشانه شد ما را در كنجِ ويرانه
بابا ببين نيلى ـ از سيلىِ دشمن ـ گرديده رخسارم جانِ پدر از غم ديگر سر و مويم، قهرست با شانه!
قهرم مكن بابا! شِكوِه نخواهم كرد از تشنگى ديگر تركم مكن بابا! دُور تو مىگردم مانند پروانه
بابا ببين عمّه از غم پريشانحال! از غصّه بيمارست از دورىِ اكبر ليلا كند زارى، هر شب در اين خانه
بابا چرا ديگر بر روى زانويت ننْشانيم از مهر؟ چون شد كه روز و شب هستى جدا از ما مانند بيگانه
گر تو نمىگيرى بابا در آغوشم! رأس تو را امشب برسينه بفشارم، بر ديده بگذارم چون دُرِّ يكدانه
بابا به جان تو! ديگر جدا از تو هرگز نخواهم شد! هر جا روى با تو همراه مىگردم، هر بزم و كاشانه
ديگر «غلامى» سوخت از سوزِ اين ماتم، جانِ عزاداران اهل بروجن را آتش به جان افتاد مانند پروانه
۱۳۵۵
هواى حسين (ع)
در سر ما هواى حسين(ع) است شورى از كربلاى حسين(ع) است
آن كه هرگز خموشى ندارد نغمه ى جانفزاى حسين(ع) است
آن كه تا حشر در اهتزازست غرقه در خون، لواى حسين(ع) است
پايدارى و صبر و شجاعت اولين گامهاى حسين(ع) است
محوِ بيداد و بسطِ عدالت مقصد و مدّعاى حسين(ع) است
در ره حق ز هستى گذشتن شيوه ى حق نماى حسين(ع) است
هر كجا مردى آزاده بينى مُلْهَم از نينواى حسين(ع) است
آن كه با ظالمان در ستيز است هر كه هست آشناى حسين(ع) است
تن به ذلت سپارم؟! محال است! اين كلام رساى حسين(ع) است
شيعه ى راستين را وظيفه كوشش اندر رضاى حسين(ع) است
پيروى بايدش ورنه زارى كىِ نشان از ولاى حسين(ع) است؟!!
گريه ى شوق بايد محرّم ياد روز بقاى حسين(ع) است
چون حسينى شدى اى «غلامى!» شعر و شورت براى حسين(ع) است
۱۳۵۵
اى شيعه!
اى شيعه اگر در سينه و سر، تو شورِ حسينى دارى! جز در ره او جز همره او بايد قدمى نگذارى!
اى شيعه بدان آن جانِ جهان، جان داد كه قرآن مانَدتا حقّ و صفا تا حكمِ خدا، دور از كفِ شيطان ماند
تا دينِ نبى تا رسم على، پيوسته به دوران ماند تا راه يزيد – آن شومِ پليد ـ محكوم به بطلان ماند
همره بشوى، زين ره بروى، گر پيروِ آن سالارى
تنها نه همين با صوتِ حزين: «اى واى حسينم!» گويى تنها نه همين با سوگ و غمين، از بهرِ شهيدان مويى
جهدى بنما، از جهل درآ! تا ره به حقيقت جويى مانند حسين آن نور دو عين، در راه حقيقت پويى
باطل فكنى، ناحق شكنى، جان بر سرِ حق بگذارى
كى گفته تو را اى شيعه چنين با تيغْ، جبين بخراشى! كى گفته چنين تنها به جبين، تو اشك دمادم پاشى!
بايد كه به عين مانند حسين، حق جوى و دلاور باشى گمره نشوى باطل نروى، نه يارِ ستمگر باشى
نه ظلم كُنى، نه ظلم كِشى، نه تن بدهى بر خوارى
اين نيز بدان، اى شيعه كه آن جُهّال، مسلمان بودند خولى و سنان، وآن لشكريان، خود حافظِ قرآن بودند
شمرِ دغلى، بن سعدِ شقى، بر دعوىِ ايمان بودند در كربوبلا، هر صبح و مساء در سجده يزدان بودند
از ره نروى! خوشبين نشوى! بر ظاهر هر ديندارى
آن لشكريان، آن دوزخيان، خودْ خيلِ خدا ناميدند گرگانِ فتن، از خدعه بهتن، پوسينِ شبان پوشيدند
در راهِ خدا، با نامِ خدا، با دينِ خدا جنگيدند! در چهره ى حق، با نيزهى حق، در كُشتنِ حق كوشيدند
بسيار كسند، اين گونه كنند، آيينِ خدا را يارى!
ديندارى اگر بر خير و شرى، راهت ننمايد، هيچ است! گر طاعتِ حق بر جانبِ حق راهت نگشايد، هيچ است!
گر راهِ نبى، يا عشقِ على، فضلت نفزايد، هيچ است! بر سينه زدن، يا نوحهى من، گر بى اثر آيد، هيچ است!
از هر سخنى، يا انجمنى بايد ثمرى بردارى!
۱۳۵۶
نمازِ ظهرِ عاشورا
به جمعيت شود برپا، نماز ظهر عاشورا نماز ظهر عاشورا: به جمعيت شود بر پا
تقدم بر امام اينجا، گرفته زين سبب مأموم كه حفظ از ناوك دشمن؛ نمايد جان رهبر را
نگويى تا وضويش چون كه آب از بهر طفلان نيست ز خون خود وضو گيرد كه باشد صاحب فتوى
نمايد امر بر معروف و سازد نهى از منكر قيامش را كند تبيين جهادش را كند معنا
به فرياد رسا گويد، كه:«هيهاتَ مِنا الذّله» كه هرگز ره نمىيابد زبونى در مرام ما
منم همخانهى عصمت! منم سرچشمهى غيرت! منم ديباچهى عزّت! به ذلّت تن دهم؟! حاشا!!!
چنان با مرگ مأنوسم، كه طفل و سينهى مادر چنان آمادهى وصلم، كه گويى قطره و دريا
نه هرگز با يزيدِ دون،كند همچون منى بيعت نه هرگز چون يزيدى را خلافت مىكنم امضا
نه جز اصلاحِ دينِ حق، مرا انگيزهاى باشد نه جز بيدارىِ امّت، مرا در سر بوُد سودا
حيات در مذلّت را نخوانم زندگى هرگز به چشمم مرگ با عزّت بود افضل بود اولى
بدون كشتن من دين، نمىگيرد اگر رونق به من، شمشيرهاى كين! فرود آييد از بالا
چو مردن حق بود بهتر كه در ميدان بميرد مرد شهادت در طريق دين بوُد شيرين بود زيبا
«غلامى!» مردِ اين راهى، سعادت را مهيّا شو كه در چشم خدا جويان بوُد همچون قفس دنيا
۱۳۶۷
نوحه حضرت سجّاد(ع)
مىگفت زينالعابدين: بابا حسين جانم! ده اِذن مِيدانم!
مىگفت زينالعابدين: بابا بده اذنم، رو بر جهاد آرم زين فيض عظمى اى پدر! اندر ره داور، بىبهره مگذارم
من نيز بابا چون شما، شوق وصالِ يار، در جان و دل دارم خواهم كه چون ياران تو، جان در ره جانان، مردانه بسپارم
اينسان كه منَعم مىكنى، جان پدر اين غم، مىبخشد آزارم شايستهى قربان نِيَم؟! چون درد وتب دارم، اكنون كه بيمارم
گر هست رازى اى پدر! تا وارهم از غم، آگه كن از آنم
در پاسخش سلطان دين، گفتا: على جانم! از غم مسوزانم قربانى اندر راه حق، شد نوجوانانم، اصحاب و يارانم
كردم فداى راه او، سروِ خرامانم، اكبر گُلِ جانم ششماهه طفل ناز خود، آن شمع خندانم، آن ماه تابانم
هفتاد و دو قربانيَم، مقبول جانانم، گرديده مىدانم امّا تو را جان على! از حىِّ سبحانم، اين بوده فرمانم
كز بهر راهى پر خطر، اى ميوهى جانم! آماده گردانم
جان پدر! تو بعد از اين، بر جمع بسيارى، مولا و سالارى از جانب حق حكمتى، باشد كه روزى چند رنجور و بيمارى
بايد به دوش ناز خود، با آن كه بيمارى، بس بار بردارى اهل حرم را در سفر، در خواب و بيدارى، از غم نگهدارى
در كوفه چون كردى گذر، هر كوى و بازارى، شد جمع بسيارى با مردمِ كوفى بگو:«كرديد خوش يارى، مهمان نگهدارى!
فرمود بابايم حسين: «بوديد خوش يارم! اى ميزبانانم!»
در كاروان كربلا، از بعد سالارى، شغلى دگر دارى چون خارجى خوانندتان، در شام يا كوفه، اين شبههبردارى
زنها اگر در اين سفر، كردند بيتابى، گويى تو دلدارى چون ياد بابا مىكند، رقيّهى نازم، با گريه و زارى
او را به روى زانويت، از مهر بنشانى، از لطف بگذارى افتند از روى شتر، در شب چو طفلانم، بنما پرستارى
از پايشان در اين سفر، آهسته بيرون كن، چون مىخلد خارى
مگذار اى جان پسر! دشمن زند سيلى، بر روى طفلانم
در شام چون رقيه ام، در نيمه هاى شب، از خواب شد بيدار آن طفل نازم مىكند، بهانه ى بابا، با گريه ى بسيار
با او بگو، آمد پدر، لختى تحمل كن! اندوه و غم بگذار! با طشت زر چون آمدم، با او بگو: «جانم! سرپوش از آن بردار»
با خيزران چون بر لبم، زد زاده ى سفيان، دندان به هم بفشار در بزم او تا عمّه ات، زينب سخن گويد ـ چون حيدر كرّار ـ
من هم به قرآن خواندنم، بر كاخ بيدادش: آتش برافشانم
كار عظيمت اى پسر! باشد در آن مجلس، در مجمع اشرار چون بر سر منبر شدى بعد از ثناى حق، نعت نبى بگذار
از داستان كربلا پرده به يك سو زن، كن خلق را بيدار از ظلم و بيداد يزيد، و اصحاب و يارانش، چيزى فرو مگذار
از منع آب و كشتن شش ماههام اصغر، آن غنچه ى بى خار آتش زدن، سيلى زدن، معجر ربودن ها را يك به يك بشمار
گو با يزيد خيره سر: «با اين شرارتها گويى مسلمانم؟!»
چون بهت و حيرت چيره شد، در حاضران بينى، جانهاى پر طوفان گويد مؤذن را يزيد: «اين آتش و آشوب رُو با اذان بنشان»
چون نام احمد (ص) برده شد با رفعت و اعزاز، با عزّت شايان گو با يزيد خيره سر: «جد حسين است اين؟ يا منكرى از آن؟؟؟!»
اقرار چون دارى، بگو؟! فرزند پيغمبر، كشتى چرا عطشان؟! از چه زدى با خيزران، برلعل لبهايش مى خواند چون قرآن
جان پسر! ديگر مگو بعد از شما ياران،تنها چرا مانم؟
كردى «غلامى!» آتشى، بر پا از اين گفتار، ديگر قلم بگذار اهل «بروجن» را ببين، از غم پريشان حال، بر سيّد و سالار
هم هيئت زنجير زن، هم نوحه گر بينى، افسرده و غمدار آقا على بن الحسين! از ما شفاعت كن، بر درگه دادار
اين فخر بس باشد مرا، گر چاكرم خوانى، يا از محبّانم
۱۳۵۴
عباس باوفايم
من قهرمانِ نهضتِ خونين كربلايم، عباس باوفايم
سر لشگرِ نامآور و سقّاىِ نينوايم، عباس باوفايم
سردار و ميرِ لشكرم، شيرافكنِ دلاورم، فرزندِ پاكِ حيدرم
پر كينه با ستمگرم، من بندهى خدايم، عباس باوفايم
در دل شجاعت على، در جسم صولتعلى، در دست قدرتعلى
در چهره هيبت على، من پورِ لافتايم، عباسِ باوفايم
دارم مروّت على، دارم فتوّت على، دارم حميّت على
دارم شجاعت على، وارث ز مرتضايم، عباسِ باوفايم
عباس، عبد داورم، من زادهى غضنفرم، من با حسين برادرم
از يارى او نگذرم، تا جان فدا نمايم، عباس باوفايم
شمشير منپر جوهرست، چون ذوالفقارحيدرست،خونريزازستمگرست
عمر عدو به آخرست، بازو اگر گشايم، عباس باوفايم
اندر رهِ آبِ روان، صف بستهايد اى كافران، گر چاره زاريد اىخسان!
ور صد هزار اى ناكسان! من با شما برآيم، عباس باوفايم
گر تير بارانم كنيد، گر دست و پايم بشكنيد، گر نيزه سويم افكنيد
با يارى ربِّ مجيد، آب از شما ربايم، عباس باوفايم
باللّه اگر در هم تنيد، شمشير ها يكسر كشيد، گر بازوانم افكنيد
يا بندبندم بگسليد! ره در شما گشايم، عباس باوفايم
شد حملهور بر آن خسان، ره باز كرد از آن ميان، هشتاد تن زآن ناكسان
كُشت اى «غلامى!» بىامان، مولا و مقتدايم، عباس باوفايم
۱۳۵۶
خيمه سوزان
در آسمان كربلا دودى نمايانست، چون خيمه سوزانست
ديگر پناهِ كودكان دشت و بيابانست، چون خيمه سوزانست
دشمن ز سويى حملهور سوى دگر آتش، پُر كينه مىتازد
بانگ و فغان كودكان يكجا به كيوانست؛ چون خيمه سوزانست
گويى ز خاك كربلا بر عترت ياسين؛ سيل بلا خيزد
شد آب اگر چون كيميا آتش فروانست؛ چون خيمه سوزانست
بر گوش زينب مىرسد: كاى عمّهجان آتش؛ در جامهام افتاد!ا
ينك به هر سويى دوان زينب هراسانست؛ چون خيمه سوزانست
با آنكه آتش مىكُند هر گوشهاى بيداد؛ پروا نمىدارد
در لابلاى خيمهها جوياى طفلانست؛ چون خيمه سوزانست
هر بار نامِ كودكى چون بر زبان آرد؛ آتش به جان دارد
سكّينه گويد گاهى و رقّيه جويانست؛ چون خيمه سوزانست
در فكر زينالعابدين تا خيمهى او را؛ ز آتش نگهدارد
گه پابهپاى كودكان سر در بيابانست؛ چون خيمه سوزانست
يكجا ز پاى كودكان بيرون كشد با مهر؛ خار مغيلان را
يكجا پىدلدارى زنهاى گريانست؛ چون خيمه سوزانست
زينب ميان آن همه درد و گرفتارى، صابر بُود امّا
مشكلتر از هر درد و غم، داغ عزيزانست، چون خيمه سوزانست
بس كن «غلامى!» شرح غم، آتش بپا كردى! زين شعرِ جانسوزت
در سينههاىِ شيعيان، دلهاىِ بريانست، چون خيمه سوزانست
۱۳۵۶
فاطمه (س)
فاطمه، زهرا، زكيّه برترين بانوى عالم
بر همه زنها سرآمد، بلكه بر عالم مقدّم
فاطمه شمس هدايت اسوه و الگوى اقدم
يار و همراز ولايت، فاطمه با وحى محرم
فاطمه خير كثير و كوثر و بانوى عظمى
فاطمه فرزند خيرالمرسلين زيبنده دختر
فاطمه «كفّو» على مرتضى شايسته همسر
فاطمه خيرالنساءالعالمين بايسته مادر
گوهرى يكدانه امّا با همه هستى برابر
فاطمه عزّالبنون و فاطمه اُمابيها!!
آنكه سرزد از وجودش يازده مهر درخشان
نردبان نور را افراشت تا معراج انسان
مادر خون خدا ناموس حق مأنوس قرآن
فاطمه خورشيد پرور فاطمه پاكيزه دامان
اين خدايى اسوه باشد مقتداى مادر ما
پابه پاى مصطفى پيموده ره تا پا گرفته
تا شده با مرتضى همسر، بهحق همتا گرفته
لؤلؤ و مرجان دين را از همين دريا گرفته
صبر بر هر ابتلا را زينب از اينجا گرفته
تا به سر منزل رساند كاروان كربلا را
۱۳۷۴
شيعهى على(ع)
شيعهى صاحبِ ذوالفقاريم پيروِ مكتبِ انتظاريم
تند و توفنده و شعلهواريم تا دمار از ستمگر برآريم!
روز و شب در نبرديم و پيكار با ستم پيشهگانِ تبهكار
ضعف و سستى نداريم از اين كار در رهِ حق چو كوه استواريم!
دين ما دين سازش نباشد شيعه هرگز ستمكش نباشد
اهل تسليم و كرنش نباشد طالبِ مرگِ با افتخاريم!
كربلا جلوهى مكتبِ ماست نينوا مظهرِ مطلبِ ماست
محو ظلم وستم، مذهبِ ماست مكتبى حقّ و پاينده داريم!
شيعه در نفىِ باطل بكوشد شيعه با دشمنِ حقّ نجوشد
شيعه بر ظلم و ظالم خروشد با ستمپيشه در كارزاريم!
خونِ مظلوم زود آورد بار ريزد آتش به جانِ ستمكار
واژِگون مىكند كاخِ جبّار بيخِ ظالم به اين خون برآريم!
دين ما حقّ و حقّ ياورِ ماست سايهى لطف حقّ بر سرِ ماست
راه ما حقّ و حقّ رهبرِ ماست آرمانى بجز حقّ نداريم!
۱۳۵۷
خجلم
همه جا محضر يار است، ز جانان خجلم
نيست پنهان ز خدا، از تو چه پنهان خجلم
تا به رضوان و رضايش برسم بارم داد
جوهرم نور و شوم لايق نيران خجلم
در سخن هست مرا تكيه بر ايمان بسيار
عملم نيست چو بر پايه قرآن، خجلم
كر چه بر پيكر من جامه رنگينى نيست
كهنه مىپوشم و از مردم عريان خجلم
ذلت است اينكه نهد پاى به مرزت دشمن
به كنامم زده سر بعثى شيطان خجلم
بايد اين ننگ به خون شست ز دامان وطن
كربلا گر نشود زنده در ايران خجلم
پى نابودى ما دشمن و در خانه به ما
دوست از پشت زند خنجر بران خجلم
او خجل نيست از اين كارش و من در همه عمر
ز آنچه رخ داد به سرچشمه تهران خجلم
مىدود ذوق كنان بر سر مين رزمآور
او ندارد غم جان من به غم نان، خجلم
آب مىنوشم و ياد آورم از جبهه كه گاه
تشنه در معركه رزمنده دهد جان خجلم
نوجوانان پى رزمند و من آسوده به بزم
از عزيزان رها كرده دبستان خجلم
قد خميده پدران را چو به سنگر بينم
از گران همتى پير مسلمان خجلم
روضه پاك شهيدان شده پر لالهى خون
ديگر از سير و تماشاى گلستان خجلم
برف و سرما و عزيران همه در جبهه جنگ
شِكوه چون مىكنم از سوز زمستان خجلم
مرهمى مىنهم ار گاه به زخم دل ريش
از بدنهاى ز خمپاره گلافشان خجلم
مىزنم دست به كار خود و چون مىنگرم
دست رزمندهاى افتاده به ميدان خجلم
چونكه در خانهام آسوده نشينم، در دل
از عزيزان جدا مانده ز سامان خجلم
دور از چشم يتيمان هم اگر كودك خويش
بنشانم ز سر مهر به دامان خجلم
مادر چند شهيد است و خدا را شاكر
من به اندك المى سر به گريبان خجلم
پيكر بىسر فرزند زند بوسه شكر
پدر پير، من از هيچ هراسان خجلم
سر و جان مىدهد آسان به ره يار شهيد
من بىدرد چنين سخت و گرانجان خجلم
در ره عزّت اسلام شهيدان رفتند
خونشان پاس نداريم چرا؟ زان خجلم
بين صفا و عظمت را كه خمينى(ره) فرمود
من از ايثار شما مردم ايران خجلم
۱۳۶۰
نماز
اساس و پايه ايمان نماز است
جواز محضر يزدان نماز است
ميان خلقّ و خالق رشته نور
نشان وصل با جانان نماز است
حضور عبد با معبود مطلق
مبارك فرصت انسان نماز است
«الم اعهد اليكم» را شنيدى
وفا بر عهد و بر پيمان نماز است
اقم فرموده، مىبايد بپا داشت
قوام دين جاويدان نماز است
عروج روح تا اوج تقرّب
طريق روضه رضوان نماز است
به ياد و ذكر حق دل گيرد آرام
امان و امن و اطمينان نماز است
مصفا مىكند آيينه دل
فروغ دل، صفاى جان، نماز است
دعا و ذكر و تسبيح و مناجات
نياز و راز با سبحان نماز است
چو شد رد جمله مردود است اعمال
همه طاعات را ميزان نماز است
نماز جنعه را درياب درياب!
شكوه امت قرآن نماز است
ميان مؤمن و كافر بود فرق
تميز كفر باايمان نماز است
نمايد نهى از فحشا و منكر
«غلامى»! موجب غفران نماز است
۱۳۶۹
مسجد
خانه خالق يكتا مسجد
بهترين خانه دنيا مسجد
مجلس ذكر و مناجات و دعا
محفل اُنس و مصلى مسجد
سجده كن تا كه گواهت باشد
شاهد صادق فردا مسجد
بال پرواز سماواتى ما
از زمين تا به ثريا مسجد
مىكند جزب خداجويان را
قطرهها مردم و دريا مسجد
تا به ديدار خدا بشتابيم
مىدهد دمبدم آوا مسجد
بر جماعت اگر اقبال شود
مىكند درد مداوا مسجد
دستهايش به دعا هست بلند
زير اين گنبد مينا مسجد
مىكند نفى بت و باطل و ظلم
عدل و حق را كند امضا مسجد
مجمع همدلى حق جويان
موجب وحدت دلها مسجد
آسمان را و زمين را پيون
دداده با عشق چه زيبا مسجد
۱۳۷۱
قرآن
حديث عشق جانان است قرآن
صفابخش دل و جان است قرآن
پيام رحمت معبود با عبد
كلام حى سبحان است قرآن
براى سالكان محضر يار
كتاب عشق و عرفان است قرآن
عروج خاك تا افلاك را حبل
براق قرب يزدان است قرآن
هزاران معنى پيچيده دارد
به ظاهر گر چه آسان است قرآن
شده نازل كه درك آن توانى
به حد فهم انسان است قرآن
هدايت مىكند اهل يقين رات
عالىبخش ايمان است قرآن
نيفزايد به ظالم جز خسارت
به مؤمن لطف و غفران است قرآن
نجاتى نيست بىآن در دو عالم
سعادت را نگهبان است قرآن
غم از دل مىبرد اين آسمان
ىكه بر هر درد، درمان است قرآن
دليل و حجت و تنزيه و تبشير
كتاب حق و برهان است قرآن
تميز خير يا شر را به تحقيق
ز قرآن جو كه فرقان است قرآن
ز حامل ارزش پيغام پيداست
كه در احمد(ص) نمايان است قرآن
بود قلب محمد(ص) منبع نور
از اين سرچشمه جوشان است قرآن
نخوانده ارزش آن را ندانى
بخوان قرآن، كه قرآن است قرآن
«غلامى»! در اطاعت كوش از حق
به سوى بنده فرمان است قرآن
۱۳۷۶
مكن باور كه دشمن خيرخواه است
تو را گر طاعت شام و پگاه است مباركتر از آن ترك گناه است
به هر كارى تأمل كن، بينديش كه گاهى در ميان راه چاه است
چو مقدور است عيب خود بپوشان نگهدار سر بىمو، كلاه است
نگردد تا كه ضايع حق مظلوم دخالت كن تو را گر پايگاه است
سبك بذرى كه با سرعت دهد بار ستم بر ناتوان بىپناه است
مناعت از قناعت مىزند جوش گدا بر سفره خود، پادشاه است
ندارد پايدارى مكنت و مال به دنيا تكيه كردن، اشتباه است
بسا باشد كه وارون مىزند نعل مكن باور كه دشمن خيرخواه است
به پرهيز از رفيقان دورويى منافق مثل آب زير كاه است
نمىماند برايت تا هميشه جوانى هم رفيق نيمه راه است
زبانت را در اين وادى نگهدار كه غيبت كردن از مردم گناه است
جواب قاضى شاهد چه گوييم خدا بر حال و قال ما گواه است
نبخشايد اگر از فضل و رحمت «غلامى»! روزگار ما سياه است
۱۳۸۷
هنر كردى
ز دست نفس خود گر جان بدر كردى، هنر كردى اگر در خلوت از عصيان، حذر كردى، هنر كردى
اگر در وسعت دنيا، به جاى پوشش ديبا گرامى جامه تقوى، به بر كردى، هنر كردى
در اوج عزّت و قدرت، كه اندك داشتى فرصت به محرومان در محنت، نظر كردى، هنر كردى
اگر در صحنه و ميدان، در آن هنگامه و بحران گذشتى از سر و از جان، خطر كردى، هنر كردى
شبى در طاعت سبحان، اگر با ديده گريان نهان از چشم اين و آن، سحر كردى، هنر كردى
دل ار تنها در او بستى ز قيد تن اگر جستى ز غير او اگر رستى، ثمر كردى، هنر كردى
اگر حق را بيان كردى، از آن گفتن زيان كردى ضرر را نوش جان كردى، اگر كردى، هنر كردى
چو زشت و باطلى ديدى، جز از خالق نترسيدى دژم گشتى خروشيدى، هنر كردى، هنر كردى
۱۳۶۱
خانه اى نيست اگر درشكند
نيست مرد آنكه برادر شكند يا دل نازك خواهر شكند
هنر است آنكه شود يار پدر واى اگر كس دل مادر شكند
پايمالى ضعيفان سهل است مرد بايد كه ستمگر شكند
عمر او خير ندارد كه به عمد حرمت آل پيمبر عليهماالسلام شكند
ارزش سنگ نيفزايد اگر خيره بستيزد و گوهر شكند
مرزها سخت نگه بايد داشت خانه اى نيست اگر در شكند
پايداريم به ايمان و حريف پى آن است كه باور شكند
رهبرى حصن و قوام است مباد! هرگز آن روز كه رهبر شكند!
۱۳۷۹
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به امیر حسین غلامی می باشد.